تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
لحظه اي مارو به خودمون وامگذار
وقتي دلي با گناه سياه و تاريك ميشه پاك كردنش كار حضرت فيله.
وقتي چيني ميشكنه  بند زدن نميتونه اونو مثل اولش كنه.
 
روزاي خوبي داشتم قبلا
با خوبي و خوشي داشتم زندگيمو ميكردم
 
نميدونم چي شد يهو از همه چيز غافل شدم
خودمو فراموش كردم
وقتي چشامو باز كردم ديدم دارم از دست ميرم
بازم خوبه زود فهميدم
ولي توي اين مدتي كه ازخدا دور شده بودم خيلي قلبم سياه شده
كاش زودتر بشم مثل قبل
نه مثل قبل حتي بهتر از قبل
 
دلم براي حال و هواي اون روزام تنگ شده
 
آخ
 
 
خدايا لحظه اي مارو به خودمون وامگذار
|+| نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:48  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

نامه من
سلام عزیز
 
امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشی
نمازو روزه ت هم قبول باشه
 
نمیدونم ازکجا شروع کنم و ازچی بگم برات
نمیدونم چجوری باید بگم
 
راستش توی این مدتی که اجازه دادی کنارت باشم و افتخار دادی دوستت داشته باشم٬ شبا و روزای قشنگی برام ساختی
ولی حیف نتونستم کسی باشم که درست و حسابی دوستت داشته باشم و بتونم برات یه مونس خوب باشم
این چندسال از بهترین سالهای عمر تو بود که بی هیچ خاصیتی جلوی چشام ازبین رفت
من آدم خودخواهی بودم که باعث شدم اینطوری بشه
همون اوایل که فهمیدم تو چقدر بزرگی و میدونستم که آدمی نیستم که نقطه روشن و برجسته ای توی زندگیم باشه تا تو بتونی دلتو بهش خوش کنی باید جلوی این غرور و خوادخواهی بیش از حدم رو میگرفتم
ولی اون موقع خیلی بچه بودم
الانم هستم ولی کم کم زمونه بهم فهموند که بچه بازی آدما نباید باعث بشه زندگی یکی دیگه خراب بشه
فهموند که اگه واقعا یکی رو دوست داری بزار اونطور که لایقشه و راحته زندگی کنه
زمونه بهم نشون داد که عاشق خالی از هرگونه غرور و خودخواهی باید باشه
 
عزیز
 
میخوام منو به خاطر همه بدیها و حرفهای ناروائی که بهت زدم ببخشی
میدونم که روح بلندی داری و به جای نفرین برام طلب آمرزش میکنی
 
میگفتی دعاهات برای خودت گیرائی نداره ولی بدون این لحظه ایه که دعاهات مستجاب شده و داری به زندگی قشنگی پامیزاری بدون من
 
چه خوب یادم دادی که مطیع درگاه خدا باشم و راضی به رضایش باشم
چه زیباست خودرا دراختیار قسمت گذاشت
دعا کن که این رضایت تا ابد درهمه مراحل زندگیم جاری باشد
 
امیدوارم  درپناه حق به آرامشی دست یابی تا مرحمی باشد بر دردهایی که این مدت بر تو جاری شد
 
 
 
موفق و سربلند باشی
 
 
 
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:27  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

 
|+| نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:14  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

کشتی نجات
|+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:35  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

چه دنیای کوچیکیه
واقعا
 
چشم بهم بزنی تموم میشه
 
اطرافیات یکی یکی دارن میرن
 
یه روزم نویت خودت میرسه
 
چه فایده ای داره
 
آخ چقدر دلم گرفته
|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 22:23  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

خدایا منو مضطرکن

چیزی کم نزاشتی برام

وقتی ورق میزنم خواسته هامو توی شب قدر پارسال میبینم هرچی خواستم موبه مو ,حتی بیشتر برام مهیاکردی

آخه این همه لطف و کرم رو برای کی خرج میکنی؟

فکرمیکنی اگه این کارارو برام نمیکردی نمیگفتیم:میتونی

میتونی

کاری کردی که زبونم لال خودمو دیگه محتاجت نمیدونم

حالا امسال میخوام یه کم محتاجم کنی به خودت

محتاجبم همیشه

ولی گوشمو یه کم بپیجون

فقط محکم نه چون طاقتم کمه

حالا که خودم ازت خواستم اینو تخفیف بده

|+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:55  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بازم یکسال گذشت
چه زود
 
رمضان امسال خیلی فرق میکنه با قبل
خونه نیستم امسال
 
دیگه یک شبم شاید نتونم افطار رو پای سفره مادرم حس کنم
 
کی منو برای سحر بیدار کنه
 
حس خوبی نیست تنهائی رمضان رو به آخر برسونم
 
کاش یه معجزه ای بشه و حال خوبی بگیرم
 
|+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 15:7  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

میلاد نور مبارک
 
 
|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 18:9  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles