دل نوشته ؛ دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
 
 
 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:3  توسط دلنوشته  | 
حکمتش چیه که دم دمای افطار آدم سبک بال میشه

آدم دلش کمی اشک میخواد تا بغضش بترکه

آدم دلش شیشه ای میشه

...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 22:28  توسط دلنوشته  | 

وقتی به بیست کیلومتری شیراز میرسم حالم عوض میشه

یه حال قریب

کاش همیشه از اونجا رد شدم

آخ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 0:11  توسط دلنوشته  | 

خدایا


ممنون که بازم تونستم بیام شیراز و تو خیابونایی که بوی عطر بهار نارنج میده قدم بزنم و عاشقی کنم...



آخ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 0:22  توسط دلنوشته  | 
خدايا

توي اين برف سنگين ، توي اين هواي سرد

گنجشك و آهوي زيبا

چطوري شب رو روز ميكنن

ميدونم حواست به همه آفريده هات هست

ولي

خيلي مراقبشون باش

كه يه وقت

شكارچي بد   شكارشون نكنه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 18:13  توسط دلنوشته  | 

گاهی آدم رو کسی خیلی حساب باز میکنه

طرف بهش میگه حیالت راحت    بسپار به عهده من      غمت نباشه           درستش میکنم

بعد آدم میره دنبال کارش   به پشتوانه طرف

بعد طرف دست خالی میاد

آدم دلش میگیره    میگه تو که گفتی خیالت راحت       پس چی شد؟!!
طرف شروع میکنه به کلی توجیه و اینا     وسعی میکنه دل طرفو به دست بیاره

هی میگه قسمت نبوده     و هرچی ازدست بدی بهتر از اونو بدست میاری

آدم هم کمی آروم میشه و میره دنبال زندگیش  وحرف طرف همیشه تو گوششه که آره بهتر ازاونی که میخواستی نصیبت شده           حتما این برات بهتر ازهمه اونائی باشه که تو فکرشو میکردی

مدتی میگذره

آدم باهمین فکرا زندگیشو سپری میکنه 

ولی

بعد ازمدتی میشینه با خودش خلوت میکنه و به این نتیجه میرسه که:

کلاه گشادی سرش رفته

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 18:41  توسط دلنوشته  | 

تلویزیون روشنه

یه عالمه کار دارم

یه عالمه مهمون

یه عالمه شور و هیجان و سر و صدا توی خونه م پیچیده

همراه با خواننده ی تیتراژ یه سریال پسر نوجوانی که من می شم زن دائیش فریاد می زنه که "مریضم کرده تنهایی...و نمی دونم چی..." می گم احسان چی میگی؟ می گه خیلی خوشکله زن دائی گوش کن.. میگم ادبیات غم داره انگار! یه چیز شاد بخون....میگه بگم::"......" یه ترانه که من مرتب گوش میکنم... میگم می دونی فردا تولد امام حسینه؟ می گه آره روز پاسداره...قراره بریم خونه ی جناب سرهنگ .... مگه شما نمی آیین؟ و ادامه می ده با فریاد " حسابش رفته از دستم شبایی که بیدارم.." می گم پاشو پسرم ..کانالشم عوض کن! میگه .... دیگه صداشو نمی شنوم!

دارم با امام حسین حرف می زنم توی دلم...و اشکام ریزه ریزه وول می خوره روی صورتم...جلوی اینهمه آدم واهمه ای از اشک ریختن ندارم ولی این اشک ها بی اختیار جاری شدن... اسم خیلی ها توی لیستم هست که براشون دعا میکنم... اسم خیلی هایی که گمونم من واسشون حتی قد یه خاطره ی دور هم نباشم...

ولی بقول حافظ: وظیفه ی  تو دعا گفتن است و بس

در بند ان مباش که شنید یا نشنید

 

دلم می خوات روبروی ضریح امام حسین وایسم امشب تا خود صبح و براش حرف بزنم

بگم آقا مرسی که دستامو همیشه گرفتی

آقا مرسی که حواست بهم هست

آقا مرسی که...

آره می خوام فقط بگم مرسی...

نمیخوام حتی یه چیز حتی کوچولو واسه خودم بخوام...

دلم می خوات نماز صبحمو توی ضریح خوشگل حضرت عباس بخونم

بعدش برم حرم امام حسین که بگم آقا تولدتون مبارک...خیلی مباررررررررک...

دلم می خوات آرامش برگرده به زندگی همه ی آدمهای که حلقه ی مفقوده ی زندگیشون،آرامشه

دلم می خوات اونقدر مهربون باشیم این چند روزه ی  عمر کوتاه دنیاییمون که قنوت دستهامون پر باشه از ربناهایی که برای دیگران  ردیف میکنیم...

مهم بیاد هم بودنه... واسه هم آرزوهای خوب داشتنه...مهم دعا کردنهامون در حق همه...

مهم وفاداری به تعهدات اخلاقیمونه

مهم صداقته

مهم سر تسلیم فرود آوردن در برابر مشیت الهی است

مهم دامن نزدن به ای کاش ها و اما ها و اگر ها است...

مهم ...

ای خدااااااا.....

 

دلم می خوات...

 

هرکی توی دلش امام حسین رو حس کرد امشب تا فردا شب،منو هم دعا کنه

دلم کربلا میخوات...

صفای بین الحرمین...

دلم می خوات گره مشکلات زندگی یه کسی باز شه...

براش دعا کنید...

 

خدایا به حرمت همین شب عزیز قسمت می دم که ....

ادامه اش با شما... 

 

 

 

یا علی

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 16:11  توسط دلنوشته  | 
 
 
دوسال پيش يه مطلبي داشتم بنام عشق بهتر است يا ثروت
 
اون موقع حتي فكرشم نميكردم
 
ولي حالا زمونه بهم فهموند كه معرفت دّر گراني ست به هركس ندهندش
 
آدم به خاطر پرادو و خونه و مدرك هزار چيز ديگه پشت كنه به همه چيز
به قول و قرارائي كه داده و به عشقي كه مدتي اسيرش بوده
جواب رد بده به علاقه يكي كه سه سال و اندي پشت در منتظر مونده
 بعدش بشينه توجيه كنه
 
 
نميدونم چي بگم
 
 
نظر شما چيه؟
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 10:33  توسط دلنوشته  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا